دُریس دُریس ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

دریس فرشته کوچولوی من

نامه مادرانه من به خدا

خدایا دعا میکنم ملوسکم هیچ گاه غروب نداشته باشه. خدایا هرگز در   زیبایش عشق  نباشد. خدایا هرگز    زیبایش برای هیچ چیز و هیچ کس دراز نباشد. خدایا هرگز از مهربانش خوبی و مهربانی پر نکشد.  خدایا  تا ابد شادی در آسمان دخترم سوسو  بزند تا همگان به این شادی خیره بمانند. خدایا جاده سبز خوشبختی و سربلندی را بر پله پله زندگیش اش روا دار. بار الهی مهر و عطوفت در زندگیش لانه کند و هرگز رخت بر نبندد.  خداجونم از   دخترکم  ارامش را دریغ نکن. (آمین)   ...
28 اسفند 1392

هنرهای خانم کوچولو

فدات بشم الهی عزیز دلم ، دلبندم اینقدر شیرین زبون و خوردنی شدنی که نگو و نپرس؟! به "عمو" میگی "عفو" میگم چند تا دوسم داری؟ میگی "دَتا" وقتی در اتاق بسته باشه دو انگشتی در میزنی و صدام میکنی وقتی سرفه یه گریه میکنی دستت رو میذاری جلوی دهنت،‌الهی قربون اون ادبت بشم من دیشب خیلی گرسنه بودی و وقتی کاسه سوپ رو دیدی  میکردی منم گرفته بود اخه واسه شکم اینقدر گریه کردن عجیب بود، ماشالله دو تا کاسه بزرگ سوپ خوردی جالب اینجاست که غر هم میزدی راستی الان که یکسال و چهار ماه و سیزده روزت شده ١١ کیلو وزن و ٧٨ سانتی متر هم قد داری ...
28 اسفند 1392

3 روز آخر سال

سلام خوشگل مامان      الان که این پست رو میخونی  ١.٥ بعداز ظهر روز اسفندماه ١٣٩٢ این دمه عیدی هوا بارونی شده  و یه  روز مونده تا تحویل سال ١٣٩٣ و دردونه ناز من مریض شده هنوز سال نو نشده تو عیدی ات رو جلوجلو از بهار گرفتی و سرما خوردی    دیروز بردمت دکتر و کلی دارو   بهت داده انقدر دلم برات کباب میشه   دارو که میخوری خوابت میگیره  اما از اونجایی که خیلی شیطون و بلائی   هی میدوئی اینور و انور بعد از رمق می افتی و ناله میکنی     دماغت قرمز شده  و چون تب داری چشمای نازت کوچولو شده منم از شما فینگلی س...
26 اسفند 1392

خوشگل بلا

روز به روز با بزرگ شدن شما من به بزرگی خدا بیشتر پی میبرم تازگی ها اینقدر بلا و شیطون شدی که دوست دارم بخورمت به کره میگی "کگه" هر آقایی رو میبینی  بهش میگی بابا به تی میگی "دی" کافی بهت بگن دماغت کو ؟ اونوقته که انگشتت میره تو دماغت حالا بیا و ببین بهت میگم:  خوشگلم کیه؟ تو هم میگی من من ، نازه من کیه؟ من من، جیگرم کیه؟ من من   ...
18 اسفند 1392

فینگیلی و قلیون

دوباره سلام ممممممممممممممممممممممممممممممممم دریس عزیزتر از جانم هفته پیش ساعت تقریباً یک شب بود و شما هم طبق روال عادی تا همه رو خواب نکنی که خودت نمیخوابی منو و بابایی تصمیم گرفتیم یه قلیون به یاد روزهای دونفره بکشیم  شما هم داشتی بازی میکردی وقتی بابایی رفت که قلیون رو جمع کنه تو فینگیلی رو دیدم که شلنگ قلیون تودستته  و داری توش فوت میکنی جالبتر اینجاست که دقیقاً تو شانزده ماهگی این کارو کردی فدات بشم ...
18 اسفند 1392

با من بمان عزیزکم

تو از دل ترانه بیرون آمدی و من تو را با یک شعر عاشقانه آغاز کردم... تو از طلوع مهتاب در یک لحظه ناب پا گذاشتی تو رویای شبونه دخترکی تنها...دخترکی که در اوج ناامیدی خدا تو را به او هدیه کرد و من ردپایت را سبز کردم و به نگاهت رنگ نقره ای پاشیدم تا در شب مهتابی  رویاهایم ماندگار شوی... دریچه قلبم را به سویت گشودم و تک تک باغ های خزان زده اش را با عــــــطر دل انگیز وجودت بهاری کردم...تو یک تکه از وجودمی و من آسمون تاریک رویایم را از ستاره های طلایی رنگ وجودت مزین کردم و تو تک ماه مهتابی آسمونم شدی...با تو از آرزوها گفتم و من از جنس ابریشمی نگاهت قصری از آرزو ساختم...تو از دغدغه ها گفتی و من نگاه مهتابی تو را تنها دغدغه ...
6 اسفند 1392

اگر میدانستی ...

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش ميبندد تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد عشق را در امواج...
6 اسفند 1392

جان منی

جان مني و   از اين عزيزتر نمي شود. جان مني و خوش به حالت كه مادرت تو رامثل گوش ماهي هايي كه خودش كنار دريا كشف كرده دوست دارد. برايت يك مشت بوسه ميفرستم، باز هم هست از اين بوسه هاي عاشقانه برايت زياد كنار گذاشته ام . عزيزكم با من نفس بكش من تو را آزاد بدنيا خواهم آورد .... درست مثل موج كه از دريا زاده ميشود.   ...
5 اسفند 1392

عــــــــــــــزیزم

قند عسلم دیشب بهت گفتم بگو "عــــــــــــــــــزیزم" میدونی تو چی گفتی آنــــَ نمیدونی چقدر شیرین شدی دوست دارم بخورمت  به کره هم میگی "کَ" ...
5 اسفند 1392

تو به من حس کودکی بخشیدی

من هر روز با شعرهايم كه تمام احساس ِ من است نوازشت ميكنم، لمست ميكنم، مي بوسمت موهاي نرمت را شانه ميكنم، صورتت را ميشويم و به تو شعر ميدهم تا گرسنه ي احساس نباشي تا روزي كه به دنيا مي آيي ، احساست دم دستت باشد قايمش نكني عزيزك ِ من و ما هر روز عاشق تر از روز ِ قبل ميشويم به همين راحتي. تو وادارم ميكني شعرهايم را برايت شبها قصه بگويم تا بخوابي درون ِ نهاد ِ من. تو وادارم ميكني تا دوباره به لهجه ي كودكي هايم با تو صحبت كنم. و روي حياطي كه هنوز كف ِ آ ن خاكيست و آب پاشي شده با تو پابرهنه بدوم تا كف ِ پاهايم گِلي شود. تو وادارم ميكني با خودم شرط ...
5 اسفند 1392